+ روزی کااامل در خانه
شنبه شرکت نیومدم و موندم خونه تا ببینم چه جورییییاست
علتش هم این بود که دکترم برای اینکه خونه باشم و کلی پیاده روی کنم برام استعلاجی نوشت تا زمان زایمان . حالم خیییلی خوبه و شکر خدا هیچ کدوم نه من نه سروشا مشکلی نداریم . با این حال گرچه اولش سخت بود ولی بهر حال از این نسخه ای که خانوم دکتر برام پیچید استقبال کردم .
شنبه عاااالی بود . صبح بعد استراحت کامل و بعد کلی غلت زدن بیدار شدم . اروم اروم صبحونه اماده کردم و خوردم و بعد اماده شدم برای پیاده روی . حدود یه ساعت و نیم بیرون بودم و حدود یه ساعت پیاده روی کردم . از خونه رفتم تا زمین فوتبال و اونجا در خلوت کامل مشغول پیاده روی شدم و کلی تلقینای مثبت به خودم کردم . هوا هم خیلی خوب بود و با افتابی که داشت هواش بهاری شده بود . تو تمام اون مدت پیاده روی ،نی نی انگار متعجب بود چون اصلا تکون نخورد . بعد پیاده روی و گشنگی مطبوعی که برام بوجود اومده بود برگشتم خونه و برای خودم میوه پوست کندم . تازه پرده اشپزخونه رو هم کنار زده بودم تا منظره برفی کوهها رو هم تماشا کنم . بعد نهارمو گرم کردم و به کارای خونه رسیدم . بعد استراحت نسبتا طولانی !! . شب هم مطالعه و فیض بردن از وجود همسر در حالی که همش پشت کامپیوتر مشغول ترجمه بود .
در کل از اونروزم خیییلی لذت بردم .
در همین راستا فردا و پس فردا هم نمیام و خونه داری در عین حاملگی رو تجربه خواهم کرد .
خوش باشین
+ من سراپا آغوش میشم وقتی ...
دیشب وقتی جلوی تلویزیون دراز کشیدیم تا من سریالمو دنبال کنم و دخترکمون از اون شبای پرشیطنتشو داشت ، همسرم با تمام خستگیاش در آغوش من به خواب رفت . دوست داشتم ساعت ها همینطور آروم تو بغلم بخوابه و من هرازگاهی دستی لای موهاش بکشم ،بوسه ای به صورتش بزنم و بدنش رو نوازش کنم . کوچولومون هم همینطووور شیطونی کنه . دلم میخواست اون لحظات سالها طول بکشه .
یه کم که گذشت کوچولومون هم خودش رو همپای مامان و بابا کرد و درآرامش اونا تو شکم مامان به سمت بابا خزید و تا جایی که میتونست خودش رو به بدن باباش چسبوند و بین گرمای مامان و بابا آروم گرفت . چه درد شیرینی بود . دردی که به جون خریدارش بودم چراکه هر سه چنین زیبا در آغوش هم بودیم .
+ وارد ماه نه بارداری شدم
چقدر خوشحال و راضی هستم که باردارم و بارداری رو تجربه کردم . چه حس و چه حال و هوای خوبی . دو وجود در یک بدن . ارتباطی که بینشون بوجود میاد . کشف همدیگه . خیییلی زیباست . اصلا برام خسته کننده نیست . منتظر تموم شدنش نیستم . من بارداریمو دوست دارم . گرچه گاهی عضلاتم میگیره و ظرف این ماه اخیر بخاطر سنگین شدنم حتی موقع نشستن " یا علی " میگم ! . از این پهلو به اون پهلو شدنم سخته . ولی در کل بارداری خوب و راحتی داشتم . هم فیزیک خودم خوب از پسش برومد هم دخترم هوای مامانشو داشت . همسرم هم هوامو داشت . ازش بخاطر نرمخوییش و همراهیش ممنونم .
خدایا بخاطر هر انچه که در این بارداری نصیبم کردی شاکرم . بخاطر موجودی که در وجودم نهادی . بخاطر فرزندی که به ما عطا کردی . بخاطر قدرتی که نصیبم کردی . لطافتی که به من بخشیدی . احساس میکنم در قله خلق و خوی زنانه قرار دارم . صبر و تحملی پیدا کردم که زندگی برام آسونتر و شیرینتر شده . و اگر خلاصه بگم لذت از زندگی در من عمیقتر و بیشتر شده .
هر وقت تکونهای فرزندم رو حس میکنم غرق شادمانی میشم . وقتی دستم رو روی شکمم میزارم انگار با ارزشمندترین گنجینه دنیا در تماسم .
دیگه دیگه پاهام روی زمین نیست من در آسمانها زندگی میکنم .
چه خوبه خستگیهایی که باعث بدخلقیم میشد ، در من با یه لبخند یا با یه شوخی از طرف خودم محو میشه . با دو قطره اشک درد و غم از وجودم رخت میبنده . زیباییهای دنیا زیباییهای زندگی زیباییهای خونه و خونوادم برام تماشاییتر شده . خدایا سر از سجده برنمیدارم بذار وجودم به حضورت وصل باشه .
آرزو میکنم زندگی برای همه برای همسر عزیزم ،برای دوست خوبم ستاره ،برای مامان و بابام ، خواهر و برادرم راحت تر و پربارتر باشه . خدایا نگهدار دخترم باشه .
+ مهمونی سیسمونی
چه زمستونی اومده امسال؟!
خداروشکر بارش از همه نوع زیاده
الان هم که اینجا نشستم و بیرونو نگاه میکنم برف رو درختا و بوته ها نشسته . یه منظره زمستونی کامل بخصوص که فنجون خالی شده ی چای هم جلومه .
تو این سرما ، گرمایی شدم
. تا میرسم شرکت سریع لباسامو درمیارم و سبک میشم . هر از گاهی هم خانوما مهربونی میکنن میگن لباست نازک نییییییست ؟
منم تو دلم میگم : نه نه نه
یعنی من خودم تشخیص نمیدم سردمه یا گرممه یا ... ؟!!!
# هفته پیش ، برای پنج شنبه یه مهمونی خودمونی گرفتم که خاله ها و زندایی و دخترخاله ها دور هم جمع شدیم و مهمونا سیسمونی سروشا ( موقتا اسم کوچولومون اینه ) رو دیدن .
روز قبلش شرکت نیومدم و تا تونستم استراحت کردم و برای ظهر شروع به درست کردن سالاد الویه کردم . عصر هم جارو و گردگیری و مرتب کردن خونه . همسری که اومد کار درست کردن کیک رو سپردم بهش . که سریع امادش کرد و رفت باشگاه . دو تا کیک . یکی نارگیلی یکی دیگه هم کاکائوئی . دیگه کار من شد پخت کیک ، درست کردن خامه وتزئین کیک که برای اولین بار انجامش میدادم .
پنج شنبه صبح استراحت لازم بودم به شددددت . دیگه 10.5 بیدار شدم و مشغول چیدن وسایل شدم . ام هم در نهایت همکاری مشغول ترجمه کردن شد . در واقع تو همکاری مهم اینه که جفتمون مشغول باشیم دیگه نه ؟
برای ظهر خداروشکر مامانم اومد و کارا سریع جلو رفت . ام رفت کتابخونه و منم رفتم تا دوش بگیرم . به محض اینکه از حمام بیرون اومدم مهمونام رسیدن . منم در نهایت خونسردی با موی خیس و ... رفتم دم در استقبال و بعد هم عذر خواستم و رفتم اماده شدم .
این شد که از میز خوشگلی که اماده شده بود عکس نگرفتم .
اینقده از کیکام تعریف کردن که خستگی از تنم در رفت بخصوص که فکر میکردن از بیرون گرفتم و ... 
الااااااهی مامانم اینقدر ذوق داشت اونروز . جای مادرجونم خالی . روحش شاد .
آره دیگه اتاق سروشا هم تکمیل شد و کار ما تقریبا تموم شد .
+ عید همه مبارک
دیروز روز عید ( عید قدیر) رفتیم بازار و پرده و موکت اتاق کوچولو رو خریدیم . عصر هم ام منو رسوند خونه خاله . خاله حاجی شده و شب همه اونجا بودیم .شب برادرشوهرم زنگ زد برای تبریک عید نگران بود اومدن نی نی تداخل پیدا کنه با امتحاناش ( آخی عمو جوون ) .
تو جمع های شلوغ دید زدن شوشو از دور میچسبه .
حاملگی برام یه حال خیلی خوبی آورده که حد نداره . دیشب وقتی دلم میخواست حتی کسی رو که کلی اذیتم کرده بود ( هم من هم نی نی رو ) همین جوری بغل کنم چون دوست داشتنم فوران داره کلا
و براش آرزوی خوبیارو داشتم ،احساس سبکی میکردم .
برای خودم زندگی میکنم . از کسی دلگیر نمیشم. حسادت، بدخواهی و تنگ نظری که اصصصصلا . رها و آزاد از هر بار سنگین، از هر تضادی . کاش اینا همش به برکت تغییرات هورمونی نباشه و واقعا از نظر روحی ارتقا پیدا کرده باشم .
* برای عید کلی شکلات تو خونه داشتیم . احساس میکنم در آینده نه فقط بخاطر نی نی بلکه بیشتر بخاطر بابای نی نی شکلاتا رو تو خونه قایم کنم . تا حالا هم از این کارا نکردم ولی مثل اینکه باید یاد بگیرم . شوشو پریروز تو راه برگشت به خونه منو مججججبور کرد هر سه بسته شکلات رو باز کنم تا از هر سه تاش بخوره !!!! . /نووووووش جوووونت/
+ دختر خونه 1
می خوام یه کم هم از دختر خونه بنویسم . خاطرات کوچولوی ما خیلی وقته شروع شده . ولی خوب از امروز گه گدار از این خانوم مینویسم .
هر چی بیشتر میگذره تکونای نی نی ما بیشتر میشه . دخمل ما نسبت به سرما و گرما نسبتا مقاومه با اینکه محیطش زیاد ایزوله نیست !! ( چربی زیادی دور و برش نیست که ) ولییییی نسبت به تنگ شدن جاش خیلی حساسه
. مثلا دم سینک بایستم چیزی بشورم ،اگه یه ذرهههه به سینک تکیه بخورم اونموقع درجا و واضح با تکوناش اعتراض میکنه
. منم رعایتش رو میکنم و ظرف نمیشورم .
( قربون این مادر و دختر برم که ...)
جمعه شب یه عالمه ظرف تو سینک بود .کلی ظرف رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و مشغول شستن بقیه با دست شدم . هرچی میشستم تموم نمیشد که . کوچولو هم در حال اعتراض ، دیگه داشت گریم درمیومد ولی گیر داده بودم که خونه دسته گل بشه . به کوچولو هم گفتم یه کم صبر کنی مامان استراحت میده و دوتایی خستگی در میکنیم تازه کلی هم خوشحال میشیم از خونه تمیز و مرتب .
بالاخره ظرفا با تلاش من و نی نی تموم شد ( البته تلاش نی نی در جهت انجام حرکات ژیمناستیک بود ) . بلافاصله بعدش نشستیم با همسری شام خوردیم . از خستگی هر آن دلم میخواست گریه کنم . حالا خوبیش این بود که دیگه دختری منو نمیزد !!! . بعد شام بلند شدم دستم رو تو سینک اشپزخونه بشورم . تا شیر آب رو باز کردم حرکات فجیع نی نی بود که شروع شد
وای منو میگی از خنده روده بر شدم
. اینقدر زبلی این دختر دلمو آب کرد که نگو
. خندیدن من همان و خستگی از تن بدر شدن همان
. این بار دوم بود که این اتفاق میفتاد و با صدای شیر آب بچم اعتراض میکرد و اخطار میداد .
به نی نی : مامانی این سر ساعت تکون خوردنات منو کشته . روز رو دقیق نمیدونم ( از بس تمرکزم رو کاره ماادر
)ولی عصر ساعت 4.5 .... 6 و 8.5 . عزیز دلم.
برات که میخونیم ساکت میشی و گوش میدی . یه هیجانی داره این کشف کردن رفتارات که وصف شدنی نیست .
+ شب خستگی
بیایم بخاطر کسایی که دوسشون داریم قویتر باشیم . بخاطر خودمون قویتر باشیم تا حتی برای یه روز از زندگی کردن خودمون رو محروم نکنیم . 
وقتی دیشب دیر رسیدیم خونه و من خودم رو به حق لوس میکردم ( چه اصطلاحی !) که نمیام .تو ماشین میمونم . نمیتونم . خسته ام
. همسری بهر حال راضیم کرد و رفتیم خونه . جالبه برای اینکه از پله بالا برم همسری کمک موثری کرده و با دو انگشت دقیقا دو انگشت ( چون دستش پر بود ) منو هل میداد بالا
. همون دو انگشت خودش نعمتی بود بخداااا
وقتی رسیدیم با همون لباسا رفتم رو کاناپه دراز کش شدم . نای تکون خوردن نداشتم . ام هم رفت اشپزخونه شیر موز درست کرد که نتونستم بخورم . بعد مشغول شستن ظرفا شد و بعد گرم کردن شام . تو این فاصله غصه میخوردم چرا مثل روزای دیگه نیستم . منکه میام خونه خستگی رو میزارم پشت در چرا باید تو خونه اینجوری باشم . دلم میخواد شارژ و خوشحال باشم . کاش یه چیزی بود دوپینگ میکردیم مثل صبح فرش میشدیم . همش این چیزا تو مغزم دور میزد که غصم بده
. بالاخره عذاب وجدان رو گذاشتم کنار و به خودم استراحت دادم
. گفتم همیشه که اینجوری نیستم . بعد یه ساعت دیگه اینجوری نمیمونم پس بهتره استراحت کنم . یه ساعت و نیم بگذشت و با کمک ام بلند شدم بازم زیاد حس نداشتم . شام رو خوردم اون شیر موز بیات شده رو هم همین طور . دوباره استراحت! و بعد خونه رو مرتب کردم
. این بود انشای من از یه شب خسته. هر چی بود گذشت .
خدارو شکر که همسرم از من قویتره . ازش غر زدن نشنیدم . ابراز خستگی نشنیدم گرچه دوست دارم گاهی اعتراف کنه
.
راستی دیروز یه اعترافی کرد .میگفت "من و تو خداروشکر یه مسیر سالم رو داریم طی میکنیم گرچه سخته ". دقیقا همینه گاهی فکر میکنم واقعا خیلی کند به خواسته هامون ( خونه ، رفاه و بقیه مایحتاج زندگی ) میرسیم .
* چیزی که خسران نداره اینه که تو هر مسیری هستیم سخت یا آسون مهم اینه که دلمون خوش باشه و زندگی رو زندگی کنیم .
برای همتون آرزوی دل خوش رو دارم .
از خدا بخاطر همه داشته هام که برام خوشحالی و راحتی آورده و بخاطر نداشته هام که برام سعی و انگیزه آورده ممنونم.
+ ممنون همسرم
خواستم تویه پست جدا بنویسم
بنویسم :
همسر عزیزعزیز عزیزم ممنون بخاطر هدیه ای که بهم دادی . یه هدیه متفاوت و غافلگیر کننده
ماشینم رو خیلی دوست دارم بخاطر اینکه تو برام گرفتیش
ب و س
دعا میکنم پولش هم زودی بهت برسه که قرضت رو بدی .
یکشنبه 90/08/01 . یادته داشتیم دو ماشینه برمیگشتیم خونه من مسیر رو بلد نبودم و یه جا ازت جا موندم و گم شدم . چقدر گریه کردم ( نگین لوس بودم . گواهینامه ندارم . تازه یه کم دیگه میگذشت هوا تاریک میشد . دیگه . دیگه همین ) .
دلم نمیخواد هیچ وقت همدیگه رو گم کنیم .
← صفحه بعد


نظرات ()